از خدا چه می خواهید جولای 2, 2009
Posted by شین in روزنوشت.16 comments
روزی روزگاری یک بچه ای بود که خیلی تنها بود.خیلی.نه خواهری نه برادری، مادرش دانشجو بود و شاغل ، پدرش هم مرتب درگیر کار بود، خانواده اون بچه توی اون شهر غریبه بودند.هیچ فامیلی، هیچ بچه فامیلی نبود.بچه خیلی دلش می خواست اونم همبازی داشته باشه.دلش می خواست که به جای عروسک ها با یک بچه دیگه بازی کنه.خدا حرف بچه رو شنید.خدا یک برادر به بچه داد.بچه همون اوایل ذوق زده شده بود از این نعمت خدادادی.البته این ذوق زدگی دیری نپائید و از اون زمان تا مدت 16 سال، تا به همین امروز اون برادر مشغول در آواردن پدر و روزگار بچه بود.

وقتی عزیزدل یک ساله شد
خلاصه که حواستان باشد که از خدا چه می خواهید.وگرنه مثل من گرفتار میشوید.
مطلب مرتبط: وقتی شین کوچک بود
خواب جولای 1, 2009
Posted by شین in درباره من, روزنوشت.14 comments
رابطه اتان با خواب دیدن چطوره؟ خواب میبینید؟ به خاطر می آورید؟ در خواب حرف میزنید؟ کابوس دیدید؟ خواب هاتون به حقیقت پیوسته تا به حال؟
من یکی که خیلی آدم خوابی ! هستم.به خواب دیدن علاقه زیادی دارم.خواب هائی که به حقیقت بپیونده هم زیاد دیدم و باید بگم که امان از کابوس.این روز ها همش کابوس مرگ میبینم.نه مرگ خودم را، زیاد ازش نمیترسم.حتی کنجکاو هستم که ببینم بعد از مرگ چه میشود و چه بر سرم خواهد آمد.بیشتر کابوس میبینم که … و بد طوری از خواب میپرم و تا یکی دو ساعت در بهت هستم.یعنی تا دو ساعت مغزم تفاوت خواب و بیداری را تشخیص نمیدهد.
اون یک سالی را که منزل خاله ام زندگی می کردم، خاله از دست من آسایش نداشت.شب ها تا صبح توی خواب حرف میزدم.با حالت ناله، به گفته شهود بیشتر هم عجز و التماس می کردم.گاهی هم با فریاد از خواب میپریدم.به نظر خودم این ها مربوط به فشار روحی زیادی بود که آن روز ها متحمل میشدم، اما هنوز این استرس با من هست که یک شب باز در خواب لب به سخن بگشایم و اسرارم را لو دهم.
اگر نصفه شب کسی بیدارم کند، باهاش حرف میزنم و معمولا این حرف ها تا مدت ها سوژه خنده میشود.به عزیزدل که فقط در خواب فحش میدهم.نمیدانم چرا، در بیداری که خیلی مهربانانه باهاش صحبت می کنم ، احتمالا در خواب نظر واقعی خودم را بیان می کنم.
آدم ها عوض میشن ژوئن 30, 2009
Posted by شین in روزنوشت.10 comments
سوم دبستان که بودم، موقع طرح قسمت های کتاب فارسی برای امتحان املا، من تمام قسمت های امتحانی رو شنیدم.این قدر ساده بودم که رفتم به همه بچه ها لو دادم.یادمه که نیم ساعت نگذشته آنتن ها به معلممان اطلاع دادند و او آمد و کلی دعوایم کرد و برگه املا را ریز ریز پاره کرد و پاشید توی صورتم.
امروز نمیدانم چند سال از آن روز گذشته، اما این اتفاق دیدن سوالات امتحانی دوباره برایم تکرار شده.من دیگر سعی نکردم که به همه اطلاع بدهم.به نظرم کار اخلاقی نیست.اما به دو سه نفر گفتم و بابت آن بسیار ناراحتم.البته چیز خاصی لو ندادم.کلا خودم هم بیجا کردم که نگاه کردم :دی
مگه میزارن؟ ژوئن 26, 2009
Posted by شین in روزنوشت.26 comments
این روز ها دلم می خواد که به هیچ چیز فکر نکنم.فعلا قصد دارم روی درس ها تمرکز کنم.از طرفی اتفاقات عجیب و تاریخی که در حال رخ دادن هستند هوش و حواس و تمرکز را گرفته اند و اراده ای در حد فولاد می خواد تا منو، این شین بازیگوش سر به هوا رو متمرکز کنه روی درسش.
اشتیاق زیادی برای کتاب خواندن دارم.یک لیست از کتاب هائی را که دو دوست وبلاگ نویس توصیه کرده بودند را در گوگل ریدر استار کردم تا سر فرصت تهیه کنم و بخوانم.چند کتاب الکترونیک را هم دانلود کرده ام که باید بخوانمشان.
این روز ها از دست یکی خیلی شاکی هستم.یه آدم لاغر سفید رو که با افسردگی و بی حالیش حسابی داره کفرم رو در میاره.حسابی روی اعصابمه.دلم می خواد باهاش برخورد جدی کنم.قصد دارم پدرشو در بیارم.
پ.ن.راستی قالب جدید چطوره؟
پ.ن.2.کتاب ” قلعه حیوانات” یکی از بهترین کتاب های زندگی من بوده.به تمام کسانی که دوست دارند تحلیل بهتری در مورد دنیا ! داشته باشند توصیه می کنم که حتما این کتاب را مطالعه کنند.لینک دانلود این کتاب.لینک مستقیم.
کمی از عزیزدل ژوئن 25, 2009
Posted by شین in روزنوشت.5 comments
طی نظر سنجی های به عمل آمده مشخص شد که بسیاری از دوستان فقط به خاطر روی ماه عزیزدل به وبلاگ دوشیزه شین می آمدند.قبل از هر چیز باید داخل پرانتز بگویم: (ای بدبخت دوشیزه شین) و بعدش هم کمی خبر از عزیزدل مامانم منتشر کنم خدمت طرفدار ها، ایشالا گوشت بشه به تنتون.
عارضم خدمتتون که این روز ها عزیزدل یک مقدار خوش اشتها شدن و در اقداماتی که خودشون عرض میکنند که غیر عمدی بوده غذای اینجانب رو تناول می کنند.این واقعه شوم چندین بار تکرار شده و قیافه شین که حدود 5 کیلو وزن کم کرده شبیه گرسنگان آفریقائی شده.البته من قصد دارم در حرکتی نمادین چند عدد پلاکارد درست کنم و روشون بنویسم: WHERE IS MY FOOD و خلاصه اعتراضم رو نشون بدم.
عزیزدل مدتهاست که دیگه با جماعت فاطی نشست و بر خواست نداره . جالبه که فاطی ها یک مقداری با من گرم گرفته اند که البته منم استقبال کردم و فاطی خودش برای من اعتراف کرد که با عزیزدل رفته بودن تجریش پیتزا خورده بودن.حتی فاطی ها به فکر افتاده اند که به کمک خانوم مطلوب من رو شوهر هم بدن !!
بحران جدیدی که با عزیزدل داریم اینه که دیگه هیچ شلوار جینی رو پسند نمیکنه و ساعت ها ما رو در بازار علاف می کنه و آخرش هم چیزی نمیخره و هر هفته هم میگه چرا برای من شلوار جین نمیخرید و من آبروم رفتو از این حرف ها!!
عزیزدل الان رسما پدر معنوی پیشو شده و در این خیاله که منم مادر پیشو هستم، وقتی میاد خونه اول سراغ پیشو رو می گیره و پیداش می کنه و میاردش توی اتاق من و در حالی که نازش می کنه به من نگاه می کنه که من از شیرین کاری های امروز پیشو بگم. این صحنه صحنه آشنائی برای پدر مادر هائی است که بچه ی کوچک و نو پا دارند.خلاصه که روابط منو عزیزدل به جز اون 23 ساعتی که داریم با هم دعوا می کنم حدود یک ساعتی در روز به مسالمت رسیده.
پ.ن.امیدوارم که با خوندن این پست غلظت عزیزدل خونتون به حد نرمال رسیده باشه
پ.ن.2.خاله فریده فوت شد ! به همین سادگی.قبل از اینکه حتی 45 سالش شده باشه، در نهایت جوونی و زیبائی.خاله فریده دوست مهربون ما در زمان غربت یکشنبه چشم از جهان فرو بست.هنوزم نمیتونم باور کنم.هنوز صداش توی گوشمه.به عزیزدل می گفت الله اکبرت باشه، خیلی خیلی مهربون بود و ما خیلی دوستش داشتیم.توی اون سال های غربت هر وقت که فامیلش براشون سوغاتی خوراکی می آواردند برای ما هم می آورد.هنوز طعم ماهی های سوبور زیر دهنمه.چقدر مرگ راحت و بودن خجالت سراغ ما میاد.
پ.ن.3.فعلا نظرم اینه که به زندگی مالیم برسم ، یعنی قصد ازدواج کردن ندارم.خواهشا این موضوع رو مطرح نکنید اینجا.بعد از خوندن کامنت های پست قبل کابوس دیدم که با یکی ازدواج کردم که … هیچی بگذریم.کابوس بدی بود.
